<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589</id><updated>2012-02-16T03:44:58.633-04:00</updated><title type='text'>هفت پيكر</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-5041151963756044843</id><published>2010-09-09T02:00:00.005-04:00</published><updated>2010-09-27T04:59:40.625-04:00</updated><title type='text'>93- طبع آزمایی</title><content type='html'>بگذار این دو روزه دنیا خوشی کنیم&lt;br /&gt;وقتش که شد به حکم اجل خامشی کنیم&lt;br /&gt;چون پیک مرگ می رسد از راه ناگزیر&lt;br /&gt;زان پیشتر چرا ز غمش خود کشی کنیم؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-5041151963756044843?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/5041151963756044843/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=5041151963756044843&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/5041151963756044843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/5041151963756044843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='93- طبع آزمایی'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-7764873590362087908</id><published>2010-07-14T10:15:00.007-04:00</published><updated>2010-07-14T11:04:50.379-04:00</updated><title type='text'>92- زبانگردی (اختاپوس)</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;امسال این هشتپای پیشگو هم از حاشیه های جالب جام جهانی بود به خصوص اینکه در غرب و در یکی از مهمترین مراکز علم و تکنیک و فلسفه غرب یعنی آلمان اتفاق افتاد. در هرحال این واقعه انگیزه ای شد که درباره واژه هشتپا کند و کاوی بکنم.&lt;br /&gt;کلمه انگلیسی آن octopus  است که از دو جزء تشکیل شده :&lt;br /&gt;oct یونانی به معنی هشت و  pus که خودش از ریشه ped به معنی پا می باشد.&lt;br /&gt;چند نکته :&lt;br /&gt;1- به شباهت "هشت" فارسی با eight انگلیسی و okt یونانی توجه کنید&lt;br /&gt;2- کلمه پا در فارسی با ped یونانی همریشه است و شاید با foot انگلیسی&lt;br /&gt;3- به نظر می رسد بار ترسناکی واژه اختاپوس خیلی بیشتر از هشتپا باشد. شاید به این دلیل که این واژه برای ما ناشناخته است و طنین غریبی دارد و هر چیز ناشناخته ای هم خواه ناخواه تولید ترس میکند. و این نکته بسیار جالبی است که انسان با نامگذاری سعی در تسلط بر اشیا دارد. زیرا وقتی ما نام چیزی یا جایی یا کسی را نمی دانیم در برابر بینهایت نام قرار داریم و همین احساس مواجهه با ابهامی بنام بینهایت در ما ترس تولید می کند. در داستان رستم و اشکبوس وقتی اشکبوس از رستم می پرسد که نام تو چیست و سر بی تنت را که خواهد گریست؟ رستم با زیرکی پاسخ می دهد که مرا مام من نام مرگ تو کرد و زمانه مرا پتک ترگ تو کرد و خلاصه اینکه نه تنها نام خود را نمی گوید بلکه ترس دشمنش را هم بیشتر می کند. در گفتگوهای روزمره هم وقتی یک نفر درباره کسی دیگر صحبت می کند و ما در جایی از صحبتش متوجه می شویم که منظور او کیست بلافاصله وسط حرف گوینده می پریم و نام طرف را می بریم تانشان دهیم که اوضاع برای ما شناخته شده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-7764873590362087908?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/7764873590362087908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=7764873590362087908&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/7764873590362087908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/7764873590362087908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2010/07/blog-post_14.html' title='92- زبانگردی (اختاپوس)'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-452689916398023915</id><published>2010-07-11T03:42:00.004-04:00</published><updated>2010-07-11T03:50:10.777-04:00</updated><title type='text'>91- تعطیلی حرارتی!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز بیستم و فردا بیست و یکم تیرماه 89 به دلیل گرمای شدید و غیرقابل تحمل! تعطیل اعلام شده. بسیار خوب حرفی نیست. کدام ایرانی اصیل است که از تعطیلی بدش بیاید؟ باری غرضم عرض این نکته بود که اگر گرمای تیرماهی می تواند باعث تعطیلی کشور شود پس مژده به همه ایرانیان دوزخی که شاد باشید و بیم و اندوه به خود راه مدهید که جهنم ایرانیان همه روزه تعطیل خواهد بود. به امید دیدار!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-452689916398023915?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/452689916398023915/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=452689916398023915&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/452689916398023915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/452689916398023915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2010/07/91.html' title='91- تعطیلی حرارتی!'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-7884588965372418483</id><published>2010-07-08T12:55:00.002-04:00</published><updated>2010-07-11T03:41:20.137-04:00</updated><title type='text'>90- کار</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;پیاده روی عجب چیز خوبی است! مثل اینکه مغز انسان فرصت می کند فایلهای باز نشده یا نیمه باز را کاملا باز کندو هر چقدر دلش می خواهد در آنها غوطه بخورد. برعکس رانندگی که هیچ هوش و حواسی برای آدم باقی نمی گذارد چون باید هرلحظه هشیار باشی و واکنش مناسب و به موقع انجام دهی. باری چند روز پیش که بعد از یک روز کاری خسته کننده پیاده به خانه برمی گشتم پیش خودم درباره کار فکر می کردم. در این باره که تلقی ما از کار چیست؟ آیا کار صرفا برای کسب درآمد و گذران زندگی است؟ یا مفهوم بالاتری هم دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی ها کار می کنند تا پول دربیاورند و زندگی مرفهی داشته باشند. برای این افراد زندگی راحت و آسوده اصل است و کار تنها روشی برای رسیدن به آن است. بنابر این اگر پول کافی داشته باشند نیازی به کار کردن نمی بینند. بعضی ها از کارشان لذت می برند اما درآمدشان کفاف زندگی راحت و آسوده را نمی دهد. برای اینها نفس کار چون لذتبخش است اصالت دارد و درآمد جنبه فرعی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی ها کار که می کنند احساس می کنند مشکلی را حل می کنند یا گرهی را باز می کنند و خلاصه نتیجه عمل برایشان مهم است. این گرهگشایی ممکن است یک کار معمولی اداری باشد یا طراحی یک سیستم بسیار پیچیده یا مدیریت یک پروژه عظیم. این افراد اگر درآمد سرشار داشته باشند خوشحالیشان مضاعف است اما اگر هم اینطور نباشد از اینکه منشا اثر هستند رضایت خاطر بسیاری دارند. بعضی از کارمندان ادارات را دیده ایم که با تمام وجود دنبال حل کردن مشکل ارباب رجوع می روند بدون هیچ چشمداشتی در حالی همکار بغل دستیش در دل او را سرزنش یا تمسخر می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصا فکر می کنم حالت سوم پسندیده تر است و اگر همه افراد یک جامعه چنین تلقی از کار داشته باشند حرکت کلی جامعه به سوی بهبود و پیشرفت خواهد بود. البته در گذشته هم یک نگاه به مقوله کار بوده که به نوعی درونگرایانه و معنوی می شود نامیدش. به این معنی که کار را تجلی یک حرکت درونی می دانسته اند یعنی مثلا بنا یا معمار با ساختن یک بنای محکم و استوار در واقع خویشتن خود را می سازد و استواری می بخشد یا هنرمند تذهیب کار در واقع با نقش و نگارهایی که ترسیم می کند نفس خود را زینت می بخشد. ضمن اینکه در گذشته معتقد بودند هرکسی را برای هر کاری نساخته اند و کار فرد باید با سرشت او سازگاری داشته باشد. و این نکته ای است که در جهان امروز به کلی از آن غفلت شده است.&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;strong&gt;زبانگردی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک) پیشوند آ : به نظر می رسد فعلهایی همچون آمدن - آراستن - آرامیدن - آوردن - آسودن مرکب از پیشوند آ و ریشه فعل هستند بدین معنی که این پیشوند فعل ساز است مثلا آراستن به این صورت ساخته شده که صفت "راست" به معنی درست و مرتب و به قاعده با این پیشوند به فعل تبدیل می شود. البته این موضوع نیاز به بررسی بیشتر دارد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_z804I2Z_Sjk/TDgstEGikjI/AAAAAAAAABc/8TOSGKrvaYs/s1600/glass_of_water_350.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دو) آب : فرهنگ معین برای این واژه معروف فارسی هفده معنی آورده که البته بسیاری از آنها به هم مربوطند و به همان معنی اصلی باز می گردند. بعضی از این معانی : طراوت و تازگی- صفا - درخشندگی - رونق - آبرو ، عزت ، شرف - طرز و روش و نوع - در تصوف هم به معنی فیض الهی و مدد غیبی و نیز حقیقت روحانی آمده است. شاید این معنی اخیر معانی استعاری برخی از آیات قران را توضیح دهد : و من الماء کل شی حی، وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در همین ارتباط یک ترکیب جالب هم هست : آب ایستاده، که معنای اولیه آن معلوم است اما در تصوف کنایه از انسان کاملی است که در باطن محو تماشای عوالم وجود است، یا به عبارت دیگر دریاست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-7884588965372418483?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/7884588965372418483/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=7884588965372418483&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/7884588965372418483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/7884588965372418483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='90- کار'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-2942635931346759657</id><published>2009-12-20T11:39:00.000-04:00</published><updated>2009-12-20T11:43:14.226-04:00</updated><title type='text'>خوشا گذشتن</title><content type='html'>خوشا اینسان زیستن&lt;br /&gt;خوشا انسان زیستن&lt;br /&gt;خوشا اینسان مردن &lt;br /&gt;خوشا انسان مردن&lt;br /&gt;خوشا ایستاده زیستن&lt;br /&gt;خوشا ایستاده مردن&lt;br /&gt;خوشا اینسان انسان ایستاده زیستن و مردن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-2942635931346759657?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/2942635931346759657/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=2942635931346759657&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/2942635931346759657'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/2942635931346759657'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html' title='خوشا گذشتن'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-4733674215631523310</id><published>2009-12-20T03:42:00.000-04:00</published><updated>2009-12-20T03:43:09.936-04:00</updated><title type='text'>واژه نامه شعر</title><content type='html'>بیت : خانه &lt;br /&gt;مصراع : لنگه در&lt;br /&gt;و شعر : کوچه بامداد مه آلود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-4733674215631523310?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/4733674215631523310/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=4733674215631523310&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/4733674215631523310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/4733674215631523310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='واژه نامه شعر'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-5221558896911446150</id><published>2009-10-16T05:10:00.000-04:00</published><updated>2009-10-16T05:33:57.780-04:00</updated><title type='text'>زنده باد زنده رود</title><content type='html'>ابر که از تبار خورشید و دریا بود دست در دست باد به سیاحت آسمان سرگرم بود که به کوه بلند رسید. کوه یک دل نه، صد دل عاشق دختر ابر شد و از او خواستگاری کرد و بدینسان آغوش کوه به قدوم عروس آسمان سپید شد. چون مدتی گذشت برف هوای مادر و آسمان و باد را کرد اما دیگر پایبند شده بود و گریزی نداشت پس اندوهگین شد و از این اندوه رفته رفته آب شد و چون اشکی از دامن کوه سرازیر شد. رفت و رفت تا به دشت رسید. هر که او را می دید پاکش می شمرد و به او خیر مقدم می گفت و  هرجا که می رسید مردمان شادمانی می کردند و به او نماز می بردند : خوش آمدی ای رود سرسبز ای زاینده زندگی، ای زنده رود جاودان.&lt;br /&gt;امروز اما از آن زنده رود که روح سبز سپاهان بود جز کالبدی بی جان و رگی بی خون چیزی بر جای نمانده، چونان زخمی کهنه و ژرف بر رخسار پژمرده شهر یا خط بطلانی بر دفتر زندگانی ساکنان شهر که نیستی را هر روز هر روز هر روز برابر چشمشان می آورد تا رفته رفته مرگ را باور کنند و مردن خود را پذیرا شوند.&lt;br /&gt;اینک روان سپاهان که هزاران سال به شادی روان بود از تن شهر پرکشیده، شهر مرده و شهریان افسرده اند یا خود مرده اند که اگر زنده بودند سراغی از گمشده خویش می گرفتند و نشانی از او می جستند. دریغا از این مردن بی صدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک پیشنهاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همانگونه که زاینده رود در دوران پرآبی و حیات خود به ما زندگی می بخشید، امروز هم وظیفه ماست که یاد و نام او را زنده نگهداریم شاید دوباره بر سر مهر آید و آب رفته را به جوی بازگرداند. پیشنهاد من این است که همه اصفهانیان و همه دوست داران و غمخواران زاینده رود اعم از زن و مرد و کودک و بزرگ و پیر و جوان هر جمعه سر یک ساعت معین مثلا 10 صبح قرار بگذارند که در مشهورترین نقطه زاینده رود یعنی زیر سی و سه پل حاضر شوند و هر کدام یک لیوان آب با خود بیاورند و به یاد زنده رود بر بستر رودخانه بریزند :&lt;br /&gt;اگر شراب خوری جرعه ای فشان برخاک            از آن گناه که خیری رسد به غیر چه باک&lt;br /&gt;اگر این پیشنهاد را می پسندید به دیگران هم بگویید. جمعه آینده اول آبان میتواند شروع خوبی باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-5221558896911446150?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/5221558896911446150/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=5221558896911446150&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/5221558896911446150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/5221558896911446150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='زنده باد زنده رود'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-6259403733913471999</id><published>2009-08-28T13:17:00.000-04:00</published><updated>2009-08-28T13:21:44.912-04:00</updated><title type='text'>واژه های فراموش شده</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;مادربزرگ ها و پدربزرگ های ما زبان فارسی تری نسبت به ما داشتند. شاید این از پیامدهای سواد مدرسه ای باشد. به ویژه در روستاها خلوص زبان فارسی بیشتر بوده است. شاید علتش این باشد که بعد از حمله اعراب، بیشتر ساکنان شهرهای بزرگ و از آن میان طبقات تحصیلکرده جامعه تحت تاثیر زبان عربی قرار گرفتند و توده مردم همچنان با همان زبانی که قرنها زندگی کرده بودند به زندگی خود ادامه دادند. در هر حال این عربزدگی موجود در فرهیختگان جامعه پدیده خوبی نبوده است. البته من با حضور آن بخش از واژه های عربی که بیش از هزار سال است به زبان فارسی وارد شده اند و در بخش بزرگی از ادبیات حضور دارند مخالف نیستم که اگر مخالف هم باشم کاری از دستم برنمی آید! و همچنین واژه هایی که موجب غنای زبان فارسی شده هیچ اشکالی ندارند. اما منظورم از عربی زدگی این است که برای خود شیرینی و اظهار فضل بجای بکار بردن واژه های فارسی از واژه های عربی استفاده کنیم. این نکته را هم باید گفت که در تمام دوران بعد از اسلام در ایران دانستن زبان عربی و بکار بردن واژه ها و ترکیبات عربی به نوعی نشان دهنده سواد و معلومات بوده است. داستان نحوی و کشتیبان را در مثنوی به یاد بیاوریم. در دوران جدیدتر هم همینطور بوده است. در واقع همین الان هم بسیاری از ما تصور می کنیم در نامه های رسمی نباید از واژه های ساده فارسی بهره ببریم چون سادگی آنها و اینکه همه کس معنی آنها را می دانند نشاندهنده سادگی و کم سوادی نویسنده خواهد بود! مثلا اگر بنویسیم "باعث امتنان خواهد بود" سنگینتر و ادیبانه تر است تا اینکه بنویسیم "مایه سپاسگزاری خواهد بود" و بسیاری مثالهای مشابه. یکبار شخصی برای معرفی محصولات شرکتش آمده بود و در صحبتهایش مرتب می گفت «معهذا» و بعضی از شنوندگان گمانشان این بود که آن شخص آدم باسوادی است!&lt;br /&gt;باری می خواستم بگویم اگر در زبان توده مردم یا به قول علما، عوام دقت کنیم و به ویژه یکی دو نسل قبل که هنوز از تاثیرات مخرب زبان رسانه ای برکنار بودند، متوجه می شویم که بسیاری از واژه های اصیل فارسی که قبلا رایج و شایع بود امروزه کمتر شنیده می شود. مثالهایی که در اینجا می آورم تجربه دست اول خودم است که از مادر، پدر، مادربزرگ و مانند آنها شنیده ام :&lt;br /&gt;گریختن : به جای فرار کردن که هم عربی است و هم دو کلمه ای (مغایر با اقتصاد کلمات)&lt;br /&gt;گسیختن : به معنی پاره شدن مثلا پاره شدن نخ یا طناب (با تلفظ محاوره ای آن)&lt;br /&gt;لیشتن : شکل دوم مصدر لیسیدن&lt;br /&gt;چلاندن : به معنی فشار دادن&lt;br /&gt;جستن : به فتح ج، به معنی پریدن&lt;br /&gt;پاییدن : مواظب و مراقب بودن به خصوص در حالت امری : بپا&lt;br /&gt;کاویدن : گشتن و بازرسی کردن (یادم هست اوایل انقلاب یک روز مادربزرگم وقتی وارد می شد گفت « خانه فلانی را کویده اند» و گمان نمی کنم هیچ واژه بهتری برای بیان مقصود می توانست بیابد.)&lt;br /&gt;رشتن : شکل دوم مصدر ریسیدن&lt;br /&gt;برگشتن : به معنی عدول کردن از چیزی، مثلا فلانی از حرفش برگشت، یک فرد تحصیلکرده هیچوقت اینطور نمی گوید بلکه می گوید «فلانی تغییر موضع داد»! و شاید راه بهتری برای بیان مقصودش نداشته باشد.&lt;br /&gt;کشت : دقیقا به معنی مزرعه&lt;br /&gt;سپردن : به معنی واگذار کردن (به فلانی سپرده ام که این کار را بکند) و جالب اینکه درگذشته بیشتر وقتها به جای «خداحافظ» می گفتند «به خداسپردم یا به خدا سپردمت یا سپردمتان» که الان استفاده نمی شود و کسانی که تعصب ضد عربی دارند به جای آن «بدرود» می گویند که هرچند معادل بدی نیست است ولی اولا خیلی ادبی و دور از محاوره و فرهنگ توده مردم است ثانیا بار معنوی «سپردن به خدا» را ندارد که خیلی از گویندگان، این بار معنوی منظور نظرشان هست. یک کاربرد جالب دیگر از فعل سپردن را موقعی که دانش آموز دبیرستان بودم از پدرم یاد گرفتم و از آن موقع دریافتم که واژه های فارسی هم دقت های خود را داشته اند اما به مرور زمان و با جایگزینی واژه های عربی کم کم فراموش شده اند. آن معنی دقیق این بود که وقتی در هنگام کارهای کشاورزی خاک در داخل فرغون می ریختم ناشیانه بیل را با فاصله از بالای فرغون خالی می کردم و چون باد می آمد خاک توی هوا پخش می شد و گرد و خاک می شد، پدر با تغیر گفت «بیل را بسپار»، و منظورش این بود که دقیقا موقعی که بیل به خاکهای توی فرغون رسید آن را خالی کن. آنقدر که از این معنی دقیق به وجد آمدم از تغیرش ناراحت نشدم. فهمیدم که سپردن یک معنی اش این است که چیزی را به مقصد برسانی و از رسیدن آن مطمئن شوی و به این ترتیب وجه تسمیه پست سفارشی هم معلوم شد (سفارش همان عربی شده سپارش از مصدر سپردن است).&lt;br /&gt;البته افزایش سطح سواد توده مردم آفت دیگری هم داشته که همان فرنگی زدگی است. به نظر می رسد هردوی این آفات برای زبان زیان آورند. یک راه که برای مقابله با این آفتها به نظرم می رسد این است که یک فهرست از لغات عربی قابل جایگزینی برای خود تهیه کنیم (که این فهرستها خوشبختانه آماده شده و در دسترس هم هست) و هنگام نوشتن از آنها استفاده کنیم البته بدون افراط و تفریط. به این صورت که ابتدا متن خود را بطور کاملا عادی و معمولی که قبلا می نوشتیم بدون توجه به اینکه واژه ها عربی یا فارسی هستند بنویسیم تا آخر سپس کلمات قابل جایگزینی را علامت گذاری کنیم و با کمک فهرست خود آنها را جایگزین کنیم. بعد از مدتی بدون نیاز به فهرست و در همان ابتدای کار می توان به سادگی همین کار را کرد. برای واژه های فرنگی هم همین روش را می توان به کار برد. البته باز هم تاکید می کنم که همیشه برای هر واژه ای نمی توان معادل و جایگزین پیدا کرد به خصوص واژه و اصطلاحات تخصصی را که درباره آنها باید دقت و وسواس بیش از اندازه به خرج داد. در این باره سخن بسیار است اما متاسفانه زمان اندک.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-6259403733913471999?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/6259403733913471999/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=6259403733913471999&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/6259403733913471999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/6259403733913471999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2009/08/blog-post_28.html' title='واژه های فراموش شده'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-3620327850402748072</id><published>2009-08-07T10:43:00.000-04:00</published><updated>2009-08-07T11:03:35.932-04:00</updated><title type='text'>نیروی ویران کننده چرا</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;وقتی اثبات قضیه به پایان رسید، معلم هندسه گچ را سر جایش گذاشت و در حالی که سعی می کرد آثار گچ را از دستش پاک کند رو به کلاس کرد و بعد از سکوتی نسبتا طولانی گفت : &lt;br /&gt;« شما تا به حال این نکته را یاد گرفته اید که در هندسه و بطور کلی در ریاضیات هیچ ادعایی بدون دلیل و برهان پذیرفته نیست. اگر من به شما بگویم مجموع زوایای هر مثلث 180 درجه است شما بلافاصله از من دلیل می خواهید.»&lt;br /&gt;و بعد برای اینکه توجه کلاس را بیشتر به گفته هایش جلب کند پرسید : «آیا غیر از این است؟»&lt;br /&gt;بچه ها که کنجکاو شده بودند قصد معلم از گفتن این بدیهیات چیست با حالت تردید جواب مورد نظر معلم را دادند. معلم سپس ادامه داد :&lt;br /&gt;«و البته فرقی هم ندارد که گوینده ادعا چه کسی باشد، من باشم، همکلاسیتان باشد، مدیر مدرسه باشد، استاندار باشد یا هرکس دیگری. در هر حال باید برای ادعای خود برهان بیاورد. خب، حالا سوال من این است که چرا چنین چیزی را فقط در ریاضیات داریم؟ آیا در سایر جنبه های زندگی می شود بدون دلیل واستدلال هر حرفی و هر ادعایی را قبول کرد؟»&lt;br /&gt;و باز ساکت شد و عکس العمل سوالش را در چهره تک تک دانش آموزان زیر نظر گرفت و خودش به سوالی که طرح کرده بود اینگونه پاسخ داد :« اگر همه ما عادت کنیم در برابر هر خبری یا گزاره ای یا ادعایی یک کلمه ساده را که از سه حرف تشکیل شده قرار دهیم و به همه پیامدهای آن پایبند باشیم آنگاه نیروی ویران کننده آن را که در واقع نیروی عظیم عقل و خرد است به درستی درک خواهیم کرد. آیا می دانید این کلمه ساده سه حرفی چیست؟»&lt;br /&gt;کسی جوابی نداد. دوباره معلم خودش جواب داد :« این کلمه سه حرفی جادویی چیزی جز "چرا؟" نیست. همان که  فصل ممیز انسان و حیوان است.»&lt;br /&gt;یکی از بچه ها از ته کلاس پرسید :« این چیزی که شما می گویید در عمل به این سادگی ها هم نیست، بعضی وقتها شجاعت زیادی می خواهد.»&lt;br /&gt;معلم خوشحال از اینکه بچه ها وارد بحث شده اند جواب داد: « درست است اما خیلی وقتها ما اصلا به مرحله پرسش نمی رسیم چه رسد به اینکه برای طرح آن نیاز به شجاعت داشته باشیم. فعلا بحث من این است که چرا اکثر ماها در اغلب اوقات خیلی چیزها را بدون دلیل می پذیریم؟ مثلا یک نفر به ما می رسد می گوید گوشت ماهی برای تقویت حافظه خوب است یا مثلا کس دیگری می گوید غربی ها هرچه دارند از ما دارند و خیلی  مثالهای دیگر که می شود ذکر کرد. شما چند نفر را سراغ دارید که در برابر چنین جملات و ادعاهایی در خواست دلیل و مدرک کند؟»&lt;br /&gt;دانش آموزان به فکر فرورفتند. معلم موقعیت را مناسب دید تا نتیجه گیری نهایی خود را ابراز کند : « اگر در جامعه این پرسش مرتبا طرح شود و هر کسی از دیگران بخواهد که برای ادعاهایشان دلیل بیاورندآنکاه بسیاری از حرفهای بی معنی یا خرافات یا توهمات و از این قبیل چیزها اصلا مجال مطرح شدن و گسترش یافتن نخواهد یافت...»&lt;br /&gt;حرف معلم هنوز تمام نشده بود که یکی از دانش آموزان دوید وسط حرفش :«یعنی در واقع همیشه یک دروغ سنجی دستمان بگیریم و هر حرفی که به ما زدند با آن دروغ سنج "چرا" امتحانش کنیم.»&lt;br /&gt;معلم از این تشبیه استقبال کرد اما کمی توضیح داد :« بله ولی الزاما همیشه دروغ به معنای مصطلحش نیست بلکه خیلی وقتها باورهایی است که حتی ممکن است خود گوینده هم درباره درستی و نادرستی آنها به خوبی فکر نکرده باشد، ولی اینکه باید به یک ابزار "درستی سنج" مجهز باشیم حرف درست و سنجیده ای است که این ابزار عقل است و روش به کار بردن آن هم با کلمه جادویی "چرا" آغاز می شود.»&lt;br /&gt;در این لحظه یکی از شاگردان که با هوشترین شاگرد کلاس بود و تا این لحظه هم ساکت بود اجازه خواست تا سوالی بکند : «این مطلبی که شما گفتید باعث می شود که ما همیشه بیشتر از گذشته حواسمان را جمع کنیم، اما اگر اجازه بدهید، من می خواهم این سلاحی را که به دست ما دادید اول بر روی خود شما آزمایش کنم.»&lt;br /&gt;معلم که حدس زده بود چه سوالی می خواهد بپرسد، با لبخند مرموزی گفت :«بفرمایید، ولی فکر می کنم در هر صورت من پیروز هستم.»&lt;br /&gt;دانش آموز باهوش پرسید :«چرا باید برای هر ادعا و هر گزاره ای دلیل و برهان آورد؟»&lt;br /&gt;سکوت کلاس شکست و بچه ها همهمه کردند. معلم می خواست جواب بدهد که زنگ به صدا درآمد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-3620327850402748072?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/3620327850402748072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=3620327850402748072&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/3620327850402748072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/3620327850402748072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='نیروی ویران کننده چرا'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22871589.post-8397418137062747379</id><published>2009-07-06T02:38:00.000-04:00</published><updated>2009-07-06T04:25:34.166-04:00</updated><title type='text'>جابجایی</title><content type='html'>خدمت دوستان عزیز که لطف می کنند و گهگاه نظری به این وبلاگ می اندازند عرض می کنم به دلیل پاره ای از مشکلات و نواقص بلاگفا به ویژه مسئله نمایش تصویر که در بلاگفا مصیبتی است از آنجا کوچ کردیم و به بلاگسپات آمدیم . &lt;br /&gt;مطالب قبلی همچنان در همان آدرس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.haftpeykar.blogfa.com"&gt;www.haftpeykar.blogfa.com &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محفوظ است تا وقتی که بلاگفا عشقش &lt;br /&gt;بکشد و آنها را از صفحه روزگار محو کند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22871589-8397418137062747379?l=haftpeykar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://haftpeykar.blogspot.com/feeds/8397418137062747379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22871589&amp;postID=8397418137062747379&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/8397418137062747379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22871589/posts/default/8397418137062747379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://haftpeykar.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='جابجایی'/><author><name>هفت پيكر</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
